0

aaa 202 views

خبر

همسران”مادران”2امام ازکنیزان “مسیحی “بودند

فوریه 19, 2016 در 8:25 ق.ظ توسط

همسران"مادران"2امام ازکنیزان "مسیحی "بودند

"مليکه" دختر يشوعا فرزند قيصر روم خریداری شد

شيخ صدوق به سند خود از ابوالحسين بن محمد بن بحر شيباني نقل کرده که: «گفت: در سال 286 ه. ق وارد کربلا شدم و قبر [فرزند] غريب رسول خدا را زيارت نمودم و به بغداد باز گشتم 
– مولايم ابوالحسن، علي بن محمد عسکري احکام برده فروشي را به من آموخت و من جز با اجازه‏ ي آن حضرت تن به اين کار نمي‏ دادم و از موارد شبهه پرهيز مي‏ کردم، تا اين که آن مسائل را کاملاً فرا گرفتم و تفاوت ميان حلال و حرام را به خوبي آموختم. شبي در سر من رأي در خانه‏ ي خود بودم و پاسي از شب گذشته بود که در منزل به صدا در آمد. شتابان پشت در رفتم، ديدم کافور خادم، پيک مولايم امام هادي عليه‏ السلام است که مرا براي رسيدن به خدمت آن حضرت فرا مي‏ خواند. جامه پوشيدم و خدمت وي رسيدم و ملاحظه کردم از پشت پرده با پسرش ابومحمد و خواهرش حکيمه گفت و گو دارد. چون نشستم، فرمود: اي بشر، تو از فرزندان انصار هستي و دوستي امامان همواره نسلي پس از نسل ديگر در ميان شما وجود داشته و مورد اعتماد ما خانواده‏ ايد. من در نظر دارم تو را در ميان شيعيان به فضيلتي برتري بخشم و جا دارد که تو بر آن سبقت گيري و آن، رازي است که تو را از آن آگاه مي‏ کنم و تو را براي خريداري کنيزي مي‏ فرستم. آنگاه حضرت نامه‏ اي به خط و زبان رومي نگاشت و آن را مهر کرد و کيسه‏ اي زرد رنگ، که حاوي 220 دينار بود، بيرون آورد و فرمود: اين نامه و پول را گرفته و به بغداد برو و روز فلان [که حضرت آن را معين کردند] هنگام بر آمدن آفتاب کنار فرات حاضر شو. هنگامي که کشتي حامل اسيران و کنيزکان به ساحل رسيد، گروهي از گماشتگان امراي بني عباس و گروهي اندک از جوانان عرب (عراق) را مشاهده مي‏ کني که اسيران را در ميان گرفته‏ اند.
تو در آن هنگام از مکاني دور مراقب اوضاع بوده و برده فروشي را به نام عمر بن يزيد نخاس، زير نظر داشته باش. زماني که او کنيزکان خويش را بر مشتريان عرضه مي‏ کند تو آن کنيزکي را که داراي اوصاف معين (که حضرت آن را برشمردند) است از او خريداري کن. آن کنيز دو جامه‏ ي پرنيان بر تن دارد و از باز کردن سر و روي و دست نهادن بر بدنش و نيز از نگاه‏هاي خريدارانه که از پس نقاب نازکي صورت مي‏ گيرد جلوگيري مي‏ کند. نخاس (برده فروش) او را کتک مي‏ زند و کنيزک به شيوه‏ ي روميان فرياد مي‏ زند، بدان که وي به زبان رومي مي‏ گويد: آه که حرمتم پاي‏مال و هتک شد.
در اين هنگام يکي از خريداران مي‏ گويد: من اين کنيز را به سيصد درهم مي‏ خرم، چرا که پاک‏دامني‏ اش مرا راغب‏ تر کرده است. ولي کنيزک به زبان عربي به او مي‏ گويد: اگر تو به شکل و شمايل سليمان و صاحب پادشاهي وي نيز شوي و نزد من آيي، به تو تمايل نداشته و راغب تو نخواهم گشت. مال خود را تباه مکن.
نخاس به آن کنيز مي‏ گويد: نمي‏ دانم با تو که به هيچ خريداري راضي نمي‏ شوي چه کنم؟ در صورتي که چاره‏ اي جز فروختن تو ندارم. کنيزک در پاسخ وي مي‏ گويد: چرا شتاب مي‏ کني؟ حتماً بايد مشتري مطابق ميل من پيدا شود تا من از جنبه‏ ي وفاداري و ديانت به وي اعتماد داشته باشم.
سخن که به اين جا رسيد، تو نزد صاحب آن کنيز برو و بگو: من نامه‏ اي از يکي از اشراف و بزرگان آورده‏ ام که به زبان و خط فرنگي از روي محبت و مهرباني نوشته شده و کرم و سخاوت و وفاداري خود را در اين نامه توصيف کرده است. آن گاه اين نامه را به آن کنيز بده. چنانچه پس از خواندن نامه، به صاحب اين نامه راضي شد، من از ناحيه‏ ي آن شخص بزرگوار وکالت دارم اين کنيز را براي او خريداري نمايم.
بشر بن سليمان مي‏ گويد: آنچه را مولايم امام هادي عليه‏ السلام درباره‏ ي آن کنيز فرموده بود انجام دادم. وقتي چشم آن کنيز به نامه‏ ي مبارک امام هادي عليه‏ السلام افتاد به شدت گريست. آن گاه به عمر بن يزيد گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگندهاي بزرگ خورد و گفت: چنانچه مرا به صاحب اين نامه نفروشي، خويشتن را هلاک خواهم کرد!
بشر گفت: من پس از اين ماجرا درباره‏ ي بهاي آن کنيز با برده فروش به گفت و گو پرداختم تا اين که وي به همان مبلغي که مولايم امام هادي عليه‏ السلام در کيسه‏ ي زرد به من سپرده بود، راضي شد. برده فروش پول را از من ستاند و من کنيزک را درحالي که خندان و خوشحال بود، تحويل گرفتم و او را به حجره‏ اي که در بغداد گرفته بودم بردم. وي قرار و آرامش نداشت و نامه‏ ي امام عليه‏ السلام را از چاک گريبان بيرون آورده، آن را مي‏ بوسيد و بر چشمان و گونه‏ ي خود مي‏ نهاد و بر اندام خويش مي‏ کشيد.
من با شگفتي به آن کنيزک گفتم: چگونه نامه‏ اي که صاحبش را نمي‏ شناسي مي‏ بوسي؟!
وي در پاسخ گفت: تو به عظمت و بزرگواري فرزندان پيامبران پي نبرده‏اي. کاملاً به سخن من توجه کن تا تو را از اوضاع و احوال خويشتن آگاه کنم:
من مليکه دختر يشوعا فرزند قيصر روم هستم و مادرم از فرزندان حواريون است که به شمعون، وصي حضرت عيسي عليه‏ السلام نسبت دارد. اينک تو را در جريان موضوعي شگفت قرار مي‏ دهم. جدم قيصر بر آن شد تا مرا در سيزده سالگي به همسري پسر برادر خود در آورد. پس از اين تصميم، سيصد نفر از نوادگان حواريون عيسي و کشيشان و راهبان و نيز هفتصد تن از صاحب منصبان و چهار هزار تن از سران و بزرگان سپاه و سرکردگان قبايل را در قصر خود گرد آورد. آن گاه دستور داد تا تختي – که آن را در ايام پادشاهي خويش به انواع و اقسام جواهر آراسته بود – حاضر کنند. تخت را در منتهي اليه چهل پله نصب کردند و پسر برادرش بر فراز آن تخت قرار گرفت.
در همين اثنا که صليب‏ها گرد او چيده شده و اسقف‏ ها پيرامونش صف کشيدند و کشيشان انجيل‏ها را براي تلاوت بر سر دست گرفتند. ناگهان همه‏ ي چليپاها سرنگون گشته و بر زمين افتادند و پايه‏ هاي تخت شکست و تخت واژگون و برادرزاده‏ي پادشاه از تخت به زير افتاد و بيهوش شد. کشيشان که با اين منظره رو به رو شدند، رنگ باختند و اندامشان به لرزه در آمد. بزرگ آنان به جدم گفت: پادشاها، ما را از اين موضوع معاف دار؛ زيرا نحوست‏ هايي که از اين عقد و ازدواج بروز کرد، نشان مي‏ دهد که دين مسيح به زودي از ميان خواهد رفت؟!
جدم اين موضوع را به فال بد گرفت، آنگاه به کشيش‏ ها گفت: اين تخت را براي دومين بار نصب کنيد و چليپاها را در جاي خود قرار دهيد و برادر اين (داماد) نگون بخت را به جاي وي بياوريد، که او را به همسري اين دختر در آورم. شايد يمن و شگون او باعث بر طرف شدن اين نحوست‏ ها گردد. زماني که دستور جدم را عملي ساختند، با همان منظره‏ ي نخست مواجه شدند. پس از اين ماجرا مردم پراکنده شدند و جدم اندوهگين وارد حرم سراي خود شد و پرده‏ ها فرو افتادند.
در همان شب در خواب ديدم که: حضرت مسيح و شمعون و عده‏ اي از حواريون در قصر جدم گرد آمده و در همان جايي که جدم تختش را نصب کرده بود منبري نصب کردند که از عظمت و بلندي بر آسمان مفاخره مي‏ کرد. در اين حال، حضرت محمد (ص) با گروهي از جوانان و تعدادي از فرزندانش بر آنها وارد شدند. حضرت مسيح به استقبال وي رفت و يکديگر را در آغوش کشيدند. پيامبر اسلام به حضرت مسيح عليه‏ السلام فرمود: اي روح‏ الله، ما آمده‏ ايم تا مليکه فرزند وصي تو شمعون را براي اين فرزندم خواستگاري نماييم و با دست مبارکش به امام عسکري صاحب اين نامه اشاره فرمود.
پس از آن حضرت مسيح رو به شمعون کرد و گفت: افتخار دو جهان نصيبت شده. جا دارد که با خاندان محمد (ص) وصلت نمايي. شمعون در پاسخ گفت: چنين خواهم کرد. آن گاه پيامبر اسلام بر فراز منبر رفت و خطبه‏ اي خواند و مرا به ازدواج امام حسن عسکري درآورد و حضرت مسيح و فرزندان رسول اکرم صلي الله عليه و آله و حواريون، گواه بر آن عقد بودند.
از خواب که بيدار شدم از بيم اين که مبادا کشته شوم آن خواب را براي پدر و جدم نقل نکردم و اين راز را در دل پنهان مي‏ کردم. آتش محبت امام عسکري در کانون سينه‏ ام فروزان گشت تا آن جا که از خوردن و آشاميدن باز ماندم. هر روز افسرده‏ تر و لاغرتر مي‏شدم تا جايي که بيماري، مرا در بند خود گرفتار کرده بود. جدم همه‏ ي طبيبان روم را بر بالين من آورد، ولي همگي از درمان من درمانده بودند. چون جدم از معالجه‏ ي من مأيوس گشت روزي به من گفت: نور چشم عزيزم. آيا در دل آرزوي دنيوي نداري تا آن را بر آورم؟
گفتم: جد عزيز، من درهاي معالجه و مداوا را به روي خود بسته مي‏ بينم. اگر آن آزار و اذيت‏ هايي را که در زندان‏ هايت در مورد اسيران مسلمان روا مي‏ دارند بر طرف سازي و غل و زنجير از آنها برداري و دستور آزادي آنان را صادر کني اميد است که حضرت مسيح و مادرش مرا شفا دهند.
زماني که جدم خواسته‏ ي مرا عملي ساخت، من اندکي اظهار بهبودي کردم و مختصري غذا ميل کردم. جدم بسيار خوشحال شد و به اکرام و احترام اسيران پرداخت.
چهار شب بعد در خواب ديدم حضرت فاطمه‏ ي زهرا – سلام الله عليها – به همراه حضرت مريم دختر عمران و هزار خدمت گزار  بهشتي به ديدن من آمدند. حضرت مريم به من فرمود: اين بانوي با عظمت، حضرت زهراي اطهر و مادر گرامي شوهرت امام حسن عسکري است. من دست به دامان فاطمه‏ ي اطهر شدم و پس از اين که گريستم به آن حضرت عرض کردم: فرزندت حسن عسکري به من جفا نموده و از ديدنم خودداري مي‏ کند.
فاطمه‏ ي زهرا(س) در پاسخ فرمود: چگونه فرزندم به ديدنت بيايد در صورتي که تو براي خدا شريک قائل بوده و پيرو آيين ترسايان هستي و خواهرم حضرت مريم از دين و آيين تو بيزاري مي‏ جويد. حال اگر مايل باشي خدا و حضرت مسيح و حضرت مريم از تو راضي باشند و امام حسن عسکري به ديدن تو بيايد، بايد بگويي: أشهد أن لا إله إلا الله و أن – أبي – محمداً رسول الله. وقتي من اين کلمات را بر زبان آوردم سرور زنان جهان مرا در آغوش گرفت و من شادمان گشتم. آنگاه به من فرمود: اکنون در انتظار فرزندم باش که من وي را به سوي تو خواهم فرستاد.
زماني که از خواب بيدار شدم با خود مي‏ گفتم: ديدار با ابومحمد چقدر مسرت بخش است. شب بعد امام عسکري را در خواب ديدم که نزدم آمد و گويي بدو مي‏ گفتم: اي محبوب دل من، پس از آن که دلم را اسير محبت خويش ساختي چرا مرا از ديدار خود محروم نمودي؟

مشرک بودن مادرامام زمان(عج)جای تأمل دارد،مسیحی بودنش معقول
حضرت فرمود: من بدان سبب که تو مشرک بودي نزدت نمي‏ آمدم. اکنون که مسلمان شده‏ اي هر شب نزد تو خواهم آمد تا اين که خداي توانا من و تو را به حسب ظاهر به يکديگر برساند. از آن زمان تا کنون پيوسته به ديدار من مي‏ آيد.
بشر مي‏ گويد: به او گفتم: چگونه ميان اسيران جا مي‏ گرفتي؟
گفت: امام عسکري يکي از شب‏ ها به من فرمود: جدت در فلان روز سپاهي به جنگ مسلمانان گسيل مي‏ دارد و خود او نيز در پي آنان مي‏ رود و تو به طور ناشناس و در پوشش کنيزان، به ايشان بپيوند و با شماري از ايشان از راهي (که حضرت بيان کردند) بگذر و من چنين کردم. پيش قراولان سپاه اسلام با ما رو به رو شده و ما را اسير کردند و پايان کار من همان بود که تو ديدي و تا کنون غير از تو کسي نمي‏ داند که من دختر پادشاه روم هستم و تنها تو را در جريان امر قرار دادم. در تقسيم اسيران، من سهم پيرمردي شدم. وي نام مرا پرسيد، گفتم: نامم نرجس است. او گفت: اين نام کنيزکان است.
بشر مي‏ گويد: به آن کنيزک گفتم: چقدر شگفت‏ آور است که تو از مردم روم هستي، ولي زبان عربي مي‏ داني!
«او گفت: از آن جا که جدم به من علاقه‏ مند بود و دوست داشت مرا خوب تربيت کند،لذا زن مترجمي که زبان عربي را خوب مي‏ دانست تعيين کرد و او هر صبح و شام مي‏ آمد و زبان عربي را به من مي‏ آموخت تا اين که اين زبان را به خوبي فراگرفتم.
بشر مي‏ گويد: من آن بانوي گرامي را به سر من رأي بردم و به امام هادي عليه‏ السلام سپردم، حضرت رو به آن بانو کرد و فرمود:  خداي توانا چگونه عزت دين مقدس اسلام و ذلت دين نصارا و شرف بزرگواري اهل‏ بيت پيامبر (ص) را به تو نشان داد؟
عرض کرد: اي فرزند رسول خدا (ص) موضوعي را که شما بهتر از من مي‏ دانيد چگونه توضيح دهم. امام هادي عليه‏ السلام فرمود: مي‏ خواهم تو را به يکي از دو موضوع خوشحال و مسرور نمايم. آيا هديه‏ اي به مبلغ ده هزار اشرفي بيشتر تو را خرسند مي‏ سازد يا تو را به افتخاري جاوداني مژده دهم؟
– مرا مژده به افتخاري جاوداني بده.
– مژده باد تو را به فرزندي که سراسر گيتي را تسخير مي‏ کند و زمين را همان گونه که از ظلم و ستم پر شده به زيور عدل و داد مي‏ آرايد.
– چنين فرزندي از چه کسي نصيب من خواهد شد.
– از همان کسي که پيامبر اسلام تو را در فلان شب و فلان سال رومي براي او خواستگاري نمود.
– آيا از مسيح و وصي او؟
– مسيح و وصي او تو را به ازدواج چه کسي در آوردند؟
– به ازدواج پسرت امام عسکري.
– فرزند مرا مي‏ شناسي؟
– از آن شبي که من به دست بهترين زنان جهان، يعني مادرش زهرا(س) مسلمان شدم، وي هر شب به ديدارم آمده است.

کافور-خادم امام هادی
سپس امام هادي(ع) به کافور، خادم خويش دستور داد: خواهرم حکيمه را نزدم حاضر نما. وقتي حکيمه وارد شد، حضرت هادي عليه‏ السلام بدو فرمود: اين همان کنيزي است که مي‏ گفتم.
حکيمه، آن بانوي سعادتمند را در بر گرفت و از ديدن او بسيار خرسند گرديد. امام هادي عليه‏ السلام به حکيمه فرمان داد اين بانو را به منزل ببرد و واجبات و مستحبات  را به او آموزش دهد که وي همسر امام حسن عسکري و مادر حضرت قائم (ع) است»
آنچه بيان شد تمام ماجرايي بود که شيخ صدوق و طبري و شيخ طوسي درباره‏ ي نام و نسب همسر امام عسکري(ع) روايت کرده‏ اند. با ملاحظه‏ ي اين سرگذشت، چند امر روشن مي ‏شود:
نام آن بانو مليکه و نام پدرش يشوعا فرزند قيصر روم بوده است.
* شبي امام هادي و پسرش امام عسکري و خواهرش حکيمه با هم درباره‏ ازدواج امام عسکري به مشورت پرداخته و سپس براي انجام اين کار کسي را نزد بشر بن سليمان نخاس فرستادند.
* آن بانو "هنگام ازدواج"به سن رشد رسيده بوده بلکه سن او بيش از سيزده سال بوده است.
* وي بانويي آگاه و اديب و به زبان عربي آشنا بوده است.
آن بانو هنگام اسارت، مسلمان بوده است.
امام هادي عليه‏ السلام وي را به حکيمه سپرد تا واجبات و مستحبات را بدو بياموزد.
                                                     ***

مادر امام هادی (سمانه)نیزازاسیران "کنیز"بود"مسیحی"

 مادر،امام هادی «سمانه»که اهل مدینه ، حجاز یا نجد نبوده بلکه از کشورهای دیگری بود که اسلام را پذیرفته و در واقع از مغرب و مراکش بوده‌اند.

مادرامام جواد-دربین کاروان اسیران

 مادر امام علی النقی از منطقه‌ای بین اندلس و مغرب بوده که کاروانی از آنجا به مدینه آمدند و در مدینه به وسیله محمد‌بن فرج به خانه امام جواد (ع) راه پیدا کردند که دختری در این کاروان بود که بسیار عفیفه بود و امام جواد وی را به عقد خودش درآورده و در روایات از این بانوی بزرگ به نیکی یاد شده و مطلبی از امام جواد است که «ان‌اسمها سمانه و انها امة عارفة بالحق و هی من نساء ‌الجنه لایقربها شیطان مارد ولاینالها کید جبار عنید و هی کانت‌ بعین‌الله التی لاتنام و لا تخلف عن امهات الصدیقین والصالحین و کانت من القانئات» (عیون المعجزات سید‌مرتضی) یعنی همانا اسم ایشان(مادر امام علی نقی) سمانه بوده و یک کنیز عارفه به حق بوده که از زنان بهشتی است که شیطان به آن نزدیک نمی‌شود و مکر جباران و سرکشان به ایشان نخواهد رسید و ایشان در نزد چشمان خداوند به سلامت قرار دارد که آن چشمان هرگز نمی‌خواهد و هرگز از اصول صدیقان و صالحان و دعاکنندگان دوری نمی‌گزیند./91/02/31خبرگزاری فارس حجت‌الاسلام  سید‌حسن معین شیرازی

برچسب‌ها, , , , , , , , ,

پاسخ دهید